معانی کلمه : بسی
لغت نامه دهخدا
بسی . [ ب َس ْ سا ] (اِخ ) رجوع به بُس ّ شود.
بسی . [ ب ُ س َی ی ] (اِخ )از جبال بنی نصر و جُمَد است . (از معجم البلدان ).
بسی . [ ب َس ْ س ] (اِخ ) ابوالحسن توبةبن نمر بسی قاضی مصر بود. (از لباب الانساب ).
فرهنگ معین
(بَ ) (ق . ) بسیاری ، به اندازة زیاد.
فرهنگ فارسی
بسیاری تعدادی کثیر .
شهر پست بترکستان
شهر پست بترکستان
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
بسیار، خیلی، زیاد، فراوان ≠ کم، اندک
صفت بسیار، خیلی، زیاد، فراوان ≠ کم، اندک
واژه نامه بختیاریکا
( بَسی ) از نام ها ی زنانه
