بستدن. [ ب ِ ت َ دَ ] ( مص ) ستدن. گرفتن : بیاورد پس نامه مرد جوان ازو بستد آن نامه را پهلوان.فردوسی.ز بیچارگان خواسته بستدی ز نفرین بروی تو آمد بدی.فردوسی.جهان را چنین است ساز و نهادز یکدست بستد بدیگر بداد.فردوسی.روز پیکار و روز کردن کاربستدندی ز شیر شرزه شکار.عنصری.ندادند و بستد بجنگی که خاک ز خون شد در آن جنگ چون ارغوان.فرخی.من ز همه جهان دلی داشتم آمدی و ز دست من بستدی.فرخی.تا دل من ز دست من ب...