معانی کلمه : بست
لغت نامه دهخدا
بست . [ ب ُ ] (اِخ ) از توابع بادغیس است . رجوع به نزهةالقلوب ج 3 ص 153.
فرهنگ عمید
۱. بستان؛ باغ.
۲. [قدیمی] گلزار.
فرهنگ معین
(بُ) ( اِ.) 1 - گلزار. 2 - جایی که میوه های خوشبو در آن روید. 3 - محور سنگ آسیا. 4 - گندم بریان .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
(زابلی) (best) ایست! وایستا.
فعل اسنادی را گوییم. نمونه:نهاد و گزارا و بست همان مسند و مسندالیه و فعل اسنادی هستند.
گویش مازنی
۱پرچین – حصار دور زمین ۲جای امن
۱به خاطر از برای ۲می بایست – باید
/beste/ به خاطر از برای - می بایست – باید & پرچین – حصار دور زمین - جای امن
گویش اصفهانی
تکیه ای: darešbast
طاری: darešbas(s)
طامه ای: dareybas(s)
طرقی: derešbas(s)
کشه ای: derešbas(s)
نطنزی: darešbas(s)
مترادف و متضاد
اسم
تحصن
مسدود
محور سنگ آسیا
ششنخود تریاک
تحصنگاه، بستگاه
بند، قید، چفت، سد
باغ، گلزار، میوهزار
عقده، گره، گیره، گیر
گندم برشته، گندم بریان
پشته، زمین ناهموار، گریوه
۱. باغ، گلزار، میوهزار
۲. پشته، زمین ناهموار، گریوه
۳. محور سنگ آسیا
۴. گندم برشته، گندم بریان
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
( بَست ) زمین هموار در ارتفاع
چُفت
چُفت
فرهنگستان زبان و ادب
[موسیقی] ← تمام بست
{bite} [پزشکی-دندان پزشکی] جفت شدن دندان های فک بالا و پایین در حالت بَرهمایی مرکزی
{sanctuary} [باستان شناسی] هر مکانی که در آن براساس قانون یا سنت پناهجویان در امان اند
{bite} [پزشکی-دندان پزشکی] جفت شدن دندان های فک بالا و پایین در حالت بَرهمایی مرکزی
{sanctuary} [باستان شناسی] هر مکانی که در آن براساس قانون یا سنت پناهجویان در امان اند
