معانی کلمه : بزرگ
لغت نامه دهخدا
بزرگ . [ ب َ رَ ] (اِ) بزرک . تخم کتان . (ناظم الاطباء). دانه ایست که از آن روغن چراغ گیرند و بعربی کتان گویند. (آنندراج ) (غیاث اللغات ). رجوع به بزرک شود.
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
(بُ زُ ) (ص . ) ۱ - دارای حجم ، وسعت یا کمیت زیاد. ۲ - برجسته ، نمایان . ۳ - بالغ ، بزرگسال . ۴ - دارای سن بیشتر. ۵ - عنوان احترام آمیز برای پدر، مادر، دایی و... ۶ - رییس ، پیشوا.
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: bozorg) دارای اهمیت و موقعیت اجتماعی ، برجسته ، مشهور ، بزرگوار ، شریف .
اسم: بزرگ (پسر) (فارسی، کردی) (تلفظ: bozorg) (فارسی: بزرگ) (انگلیسی: bozorg)
معنی: برجسته، مشهور، بزرگوار، شریف، دارای اهمیت و موقعیت اجتماعی، والا، برجستة، نام شاعری کرد ( نگارش کردی
معنی: برجسته، مشهور، بزرگوار، شریف، دارای اهمیت و موقعیت اجتماعی، والا، برجستة، نام شاعری کرد ( نگارش کردی
گویش اصفهانی
تکیه ای: gord
طاری: gord
طامه ای: gord
طرقی: gord
کشه ای: gord
نطنزی: gord
مترادف و متضاد
ارجمند، بابا، خداوند، خواجه، رئیس، سر، سرپرست، سرور، شخیص، عالیقدر، کبیر، کلان، محتشم، معظم، مولا، مهتر ≠ بنده، کهتر
۱. ارجمند، بابا، خداوند، خواجه، رئیس، سر، سرپرست، سرور، شخیص، عالیقدر، کبیر، کلان، محتشم، معظم، مولا، مهتر ≠ بنده، کهتر
۲. خطیر، عظیم، مهیب
۳. تنومند، جسیم، عظیمالجثه، کوهپیکر، گنده
۴. عریض، فراخ، گسترده، گشاد، وسیع ≠ کمعرض
۵. ارشد
واژه نامه بختیاریکا
( بزرگ ( از لحاظ سنی ) ) بدول؛ بک؛ گَپ؛ گُلُندِه
نُفت مِه
وال
نُفت مِه
وال
