برز. [ ب َ ] (ع ص ، اِ) زمین فراخ و خالی . (منتهی الارب ). || پارسا و زیرک . رجل برز و برزی ؛ مردی پارسا و زیرک . مرد پارسا. (منتهی الارب ). || سائل . (یادداشت مؤلف ).
۱. کار؛ عمل.
۲. (اسم مصدر) کشت؛ زراعت.
۳. مالۀ بنایی.
۴. مالۀ کشاورزی.
۱. قد؛ قامت؛ بالا.
۲. بلندی: ◻︎ ببودند یک هفته بر برز کوه / سرِ هفته گشتند یکسر ستوه (فردوسی۲: ۳/۱۴۵۳).
۳. پشته.
۴. کوه.
۵. بزرگی؛ شکوه: ◻︎ فروکوفتند آن بتان را به گرز / نهشان رنگ ماند و نه فرّ و نه برز (عنصری: ۳۵۶).
۶. زیبایی.
(بَ) ( اِ.) 1 - کار، عمل . 2 - کشت ، زراعت .
(بُ) ( اِ.) 1 - بلندی . 2 - قد، قامت . 3 - شکوه ، عظمت .
بلند، طولانی
borz بلند , بالا
(borz) بلند ودراز/مانند رشته کوه البرز که برز آن به معنای بلند ودراز می باشد.
انار میخوش
تنه، ساقه
بالا، قد، قامت
بذر، تخم، دانه
ارتفاع، بلندی، پشته
بزرگی، جلال، شکوه، عظمت
زراعت، کاشت، کشاورزی، کشت
۱. بذر، تخم، دانه
۲. زراعت، کاشت، کشاورزی، کشت
۱. بالا، قد، قامت
۲. تنه، ساقه
۳. ارتفاع، بلندی، پشته
۴. بزرگی، جلال، شکوه، عظمت
۵. زیبایی