بردبار. [ ب ُ ] ( ص مرکب ) حلیم. ( دهار ) ( ترجمان القرآن ). حمول. متحمل. ( انجمن آرا ) ( آنندراج ). تاب آورنده و تحمل کننده. ( برهان ) ( انجمن آرا ).صابر. صبور. ( یادداشت مؤلف ). پرحوصله. شکیبا. باصبر و با تحمل و پذیرفتار. ( ناظم الاطباء ) : گشاده دلان را بود بخت یارانوشه کسی کو بود بردبار.فردوسی.نگر تا نباشی جز از بردبارکه تیزی نه خوب آید از شهریار.فردوسی.خردمند گر دل کند بردبارنباشد بچشم جهاند...
فرهنگ عمید
شکیبا، صبور، صبرکننده، تاب آوردنده، تحمل کننده.
فرهنگ معین
(بُ ) (ص مر. ) ۱ - بارکش . ۲ - شکیبا.
فرهنگ فارسی
شکیبا، صبور، صبرکننده، تاب و طاقت ( صفت ) ۱- بارکش . ۲- متحمل آورنده تحمل کننده . ۳- صبور شکیبا.