برباد. [ ب َ ] ( ص مرکب ) ( از: بر + باد ) نیست و نابود. ( آنندراج ). خراب و منهدم و سرنگون و ویران شده. ( ناظم الاطباء ).- برباد آمدن ؛ بیهوده و بی فایده شدن : از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدارکاین تحمل که تو دیدی همه برباد آمد.حافظ.- برباد بودن ؛ معدوم و ناپدید بودن. فانی بودن. ( ناظم الاطباء ).- برباد دادن ؛ تلف کردن.نابود کردن. نیست و نابود کردن. ( آنندراج ). ذرو : زلفش اندر دور حسنش بس که ک...
فرهنگ عمید
خراب، ویران، نیست ونابود.
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱- خراب منهدم ویران . ۲- فانی : بنیاد جهان برباد است .