معانی کلمه : بران
لغت نامه دهخدا
بران . [ ب َ ] (نف ) صفت بیان حالت از بردن . در حال بردن . رجوع به بردن شود.
بران . [ ب َ] (پسوند) مزید مؤخر امکنه است از قبیل : بلم بران . ملبران . خابران . شابران . طابران . (یادداشت مؤلف ).
فرهنگ عمید
برنده، تیز.
فرهنگ معین
(بُ رّ ) (ص . ) دارای خاصیت یا توانایی بریدن .
فرهنگ فارسی
( صفت ) برنده قاطع برا .
برنده یا در حال بریدن .
برنده یا در حال بریدن .
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
بران – بتاز
/beraan/ بران – بتاز
گویش اصفهانی
تکیه ای: berun
طاری: berun
طامه ای: borun
طرقی: berân / berâm
کشه ای: berâm
نطنزی: barun
مترادف و متضاد
برا، برنده، تیز ≠ کند
sharp (صفت)
تند، زننده، نوک تیز، نوک دار، حاد، تیز، زیرک، باکله، بران، هشیار
trenchant (صفت)
قطعی، تیز، سخت، قاطع، برنده، نافذ، بران
