معانی کلمه : بدوی
لغت نامه دهخدا
بدوی . [ ب َدْ ] (از ع ، ص نسبی ) ابتدائی . آغازی . (فرهنگ فارسی معین ).
شو بدان کنج اندرون خمّی بجوی
زیر او سمجی است بیرون شو بدوی .
و رجوع به بدو و او شود.
فرهنگ عمید
ابتدایی: هیئت بدوی.
ساکن بادیه؛ بادیهنشین؛ صحرانشین: قبایل بدوی.
ابتدایی: هیئت بدوی.
ساکن بادیه، بادیه نشین، صحرانشین: قبایل بدوی.
ساکن بادیه، بادیه نشین، صحرانشین: قبایل بدوی.
فرهنگ معین
(بَ دَ) [ ع . ] (ص نسب .) بیابانی .
( ~.) [ ع . ] (ص نسب .) ابتدایی ، آغازی .
( ~. ) [ ع . ] (ص نسب . ) ابتدایی ، آغازی .
(بَ دَ ) [ ع . ] (ص نسب . ) بیابانی .
(بَ دَ ) [ ع . ] (ص نسب . ) بیابانی .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
( صفت ) ابتدائی آغازی .
احمد بن علی لم ابراهیم الحسینی از مشاهیر اولیای قرن هفتم هجری بود .
احمد بن علی لم ابراهیم الحسینی از مشاهیر اولیای قرن هفتم هجری بود .
مترادف و متضاد
آغازی، آغازین، ابتدایی
بادیهنشین، صحرانشین، صحراگرد، بیاباننشین، بیابانگرد ≠ شهرنشین، شهری
