معانی کلمه : بدنام
لغت نامه دهخدا
بدنام . [ ب َ ] (اِ) مرضی است که اسب و استر و خر را بهم رسد و آن را سراجه گویند. (برهان قاطع) (آنندراج ) (هفت قلزم ). آزاری در ستور. (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
رسوا، بی آبرو، کسی که به بدی معروف شده.
فرهنگ معین
(بَ )(ص مر. ) دارای شهرت بد، معروف به بدی .
فرهنگ فارسی
۱ - مشهور ببدی معروف ببدی . ۲ - ( اسم ) مرضی است که اسب و استر و خر را بهم رسد سراجه .
مرضی است که اسب و استر و خر را بهم رسد و آن را سراجه گویند آزاری در ستور .
مرضی است که اسب و استر و خر را بهم رسد و آن را سراجه گویند آزاری در ستور .
دانشنامه عمومی
نقل قول
مترادف و متضاد
بدآوازه
آلودهدامن، بیآبرو، رسوا، لجنمال، مفتضح، ننگین ≠ خوشنام
۱. آلودهدامن، بیآبرو، رسوا، لجنمال، مفتضح، ننگین
۲. بدآوازه ≠ خوشنام
واژه نامه بختیاریکا
انگُست کَش
