معانی کلمه : بحری
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. [مقابلِ برّی] ساکن دریا، دریایی: جانوران بحری.
۲. (اسم ) (زیست شناسی ) پرنده ای شکاری با بال های کشیده، دُم باریک، پشت خاکستری، و سر سیاه.
۳. (اسم، صفت نسبی ) [قدیمی] آشنا به راه های دریایی، ملاح.
۲. (اسم ) (زیست شناسی ) پرنده ای شکاری با بال های کشیده، دُم باریک، پشت خاکستری، و سر سیاه.
۳. (اسم، صفت نسبی ) [قدیمی] آشنا به راه های دریایی، ملاح.
فرهنگ فارسی
( صفت ) منسوب به بحر دریایی قوای بحری حیوان بحری . یا بحری قطاس .
ممالیک مصر از غمان ترک یا چر کسی بودند که ابتدا در جزئ قراون مزدور الملک الصالح ایوب قرار داشتند و اولین ایشان شجره الدر زوجه الملک الصالح است و ممالیک پسد از او رسما سلطنت مصر را بدست گرفتند .
ممالیک مصر از غمان ترک یا چر کسی بودند که ابتدا در جزئ قراون مزدور الملک الصالح ایوب قرار داشتند و اولین ایشان شجره الدر زوجه الملک الصالح است و ممالیک پسد از او رسما سلطنت مصر را بدست گرفتند .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
آبی، دریایی ≠ ارضی، بری، زمینی، سماوی
صفت آبی، دریایی ≠ ارضی، بری، زمینی، سماوی
marine (صفت)
دریایی، بحری، وابسته به دریانوردی
maritime (صفت)
دریایی، بحری، وابسته به بازرگانی دریایی، وابسته بدریانوردی
