معانی کلمه : بای
لغت نامه دهخدا
بای . (اِخ ) موضعی است . (ناظم الاطباء). شهری است . (آنندراج ).
بای . (اِخ ) ابومنصور بای بن جعفربن بای جیلی فقیه شافعی معاصر بیضاوی بود. (یادداشت مؤلف ). فقیه و محدث بوده است . (از تاج العروس ).
فرهنگ عمید
مال دار، چیزدار، ثروتمند.
فرهنگ معین
[ تر. ] (ص . ) مالدار، ثروتمند، غنی .
فرهنگ فارسی
مالدار، چیزدار، ثروتمند
( صفت ) مالدار ثروتمند غنی .
از شعرای عصر زندیه و صفویه
( صفت ) مالدار ثروتمند غنی .
از شعرای عصر زندیه و صفویه
دانشنامه عمومی
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
( تح ) ؛ اشکال؛ عیب؛ مورد؛ باک؛ بک. مثلاً بای نداره یعنی مشکلی نیست. تحریف معنی فارسی در این واژه دیده می شود.
