معانی کلمه : بالی
لغت نامه دهخدا
بالی . (اِ) عنبر ماهی . نوعی پستاندار عظیم الجثه ٔ دریایی شبیه ماهی . بال . وال . و رجوع به بال شود.
بالی . (اِخ ) (مولی بالی الطویل ) متوفی 977 هَ . ق . او راست : تعلیقه ٔ بر اصلاح الوقایه ٔ کمال پاشازاده . (از کشف الظنون ).
فرهنگ عمید
۱. کهنه، مندرس، فرسوده.
۲. پوسیده.
۲. پوسیده.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دستبند
جزیره سوند از جمهوری اندونزی که توسط تنگه بالی از جزیره جاوه جدا گردیده ۲۱۲٠٠٠٠ سکنه .
کهنه، مندرس، فرسوده و پوسیده
نام جزیره ای در مشرق جاوه است
کهنه، مندرس، فرسوده و پوسیده
نام جزیره ای در مشرق جاوه است
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
نوعی مقیاس به اندازه ی نخی به طول یک دست آدمی
/baali/ دستبند & نوعی مقیاس به اندازه ی نخی به طول یک دست آدمی
فرهنگ اسم ها
اسم: بالی (دختر) (ترکی، فارسی) (تلفظ: bāli) (فارسی: بالی) (انگلیسی: bali)
معنی: عسلی، ( بال= عسل، ی ( پسوند نسبت ) )
معنی: عسلی، ( بال= عسل، ی ( پسوند نسبت ) )
