بافدم. [ دَ / دُ] ( اِ ) عاقبت. انجام. پایان کار. ( برهان قاطع ). عاقبت کارها. ( فرهنگ جهانگیری ). عاقبت باشد. ( فرهنگ اسدی ص 340 ). فرجام. ( شرفنامه منیری ). آخر : گرچه هر روز اندکی برداردش بافدم روزی بپایان آردش.رودکی.بودنت در خاک باشد بافدم همچنان کز خاک بود انبودنت.رودکی.چه بایدت کردن کنون بافدم مگر خانه روبی چو روبه به دم.بوشکور.محکم کند سرهای خم تا ماه پنجم یا ششم وانگه بیاید بافدم وانگه بیا...
فرهنگ عمید
عاقبت، انجام و پایان کاری، سرانجام، به فرجام، درآخر: مکن خویشتن از رهِ راست گُم / که خود را به دوزخ بری بافدُم (رودکی: ۵۴۳ ).