معانی کلمه : باستان
لغت نامه دهخدا
باستان . (اِخ )یا بازتان ناحیه ای از اسپانی واقع در بخش ناوار در دره ای بهمین نام . جمعیت آن در حدود 8500 تن است .
فرهنگ عمید
۱. کهنه، گذشته، دیرین.
۲. (اسم ) زمان قدیم.
۲. (اسم ) زمان قدیم.
فرهنگ معین
(ص . اِ. ) قدیم ، گذشته .
فرهنگ فارسی
کهنه، گذشته، دیرین زمان: قدیمی، تاریخی
( صفت اسم ) قدیم گذشته دیرین دیرینه . یا ایران باستان . ایران قدیم ایران پیش از اسلام . یا پارسی باستان. یا تاریخ باستان . تاریخ قدیم . یا دور. باستان عهد باستان . دور. قدیم .
( صفت اسم ) قدیم گذشته دیرین دیرینه . یا ایران باستان . ایران قدیم ایران پیش از اسلام . یا پارسی باستان. یا تاریخ باستان . تاریخ قدیم . یا دور. باستان عهد باستان . دور. قدیم .
دانشنامه عمومی
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: bāstān) مربوط به گذشتهی دور ، زمان قدیم ؛ (در قدیم) (به مجاز) پیر و سالخورده .
اسم: باستان (پسر) (فارسی، کردی) (تاریخی و کهن) (تلفظ: bāstān) (فارسی: باستان) (انگلیسی: bastan)
معنی: قدیمی، دیرینه، کهنه، گذشته، مربوط به گذشته ی دور، زمان قدیم، ( در قدیم ) ( به مجاز ) پیر و سالخورده، گذشته ( نگارش کردی
معنی: قدیمی، دیرینه، کهنه، گذشته، مربوط به گذشته ی دور، زمان قدیم، ( در قدیم ) ( به مجاز ) پیر و سالخورده، گذشته ( نگارش کردی
مترادف و متضاد
دیرین، دیرینه، عتیق، کهن، گذشته، ≠ نو، نوین، جدید
