بازگفتن. [ گ ُ ت َ] ( مص مرکب ) مطلق گفتن. قول. بیان سخن : چه بودی کز آن سان بجستی ز جای بما باز گو ای جهان کدخدای.فردوسی.تهمتن بدیشان چنین گفت بازکه ای نامداران گردن فراز.فردوسی.اگر بازگوئی مرا این رواست که جان من اندر دم اژدهاست.فردوسی.پادشاهان محتشم و بزرگ باجد را چنین سخن باز باید گفت. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 391 ). اگر دستوری باشد بنده بمقدار دانش خویش و آنچه دیدار افتاده است و روا داندبازگوید...
فرهنگ عمید
۱. گفتن. ۲. دوباره گفتن، مطلبی را تکرار کردن.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - تکرار کردن سخنی مجددا گفتن. ۲ - بیان کردن .
مترادف و متضاد
۱. بیان کردن ۲. تکرار کردن، دوباره گفتن، واگفتن
restate (فعل)تصریح کردن، باز گفتن، مجددا بیان کردنrepeat (فعل)تکرار کردن، باز گو کردن، دوباره گفتن، دوباره ساختن، باز گفتن، تکرار شدن، دوباره انجام دادنunreel (فعل)تعریف کردن، باز گفتن، واچر خاندن، از قرقره باز کردنre-count (فعل)تعریف کردن، برشمردن، باز گفتن، یکایک گفتن...