بازیافتن . [ ت َ ] (مص مرکب ) دوباره یافتن . (ناظم الاطباء). باز به دست آوردن : که بیجان شده بازیابدروان و یا پیرسر مرد گردد جوان . فردوسی .همه بوم و بربازیابیم و تخت ببار آید آن خسروانی درخت . فردوسی .امیر عالم عادل محمد محمودکه روزگار بدو بازیافت عدل عمر. فرخی .[ خواجه احمد حسن ] بعد فضل اﷲ تعالی جان از خداوند بازیافته بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 159).چرخ گرفته بملک او شرف و جاه دهر بدو بازیافته ...
فرهنگ عمید
۱. دوباره یافتن؛ پیدا کردن؛ چیز ازدسترفته را بهدست آوردن. ۲. چیزی را بهآسانی و بیزحمت بهدست آوردن.