معانی کلمه : باز
لغت نامه دهخدا
باز. [ بازز ] (ع ص ) اسم فاعل از بَزّ. رجوع به بَزّ شود.
باز. (اِخ ) ابوعلی حسین بن نصربن حسن بن سعدبن عبداﷲبن باز موصلی . از محدثان بود. (از تاج العروس ).
فرهنگ عمید
۱. دوباره؛ ازنو؛ دیگرباره: باز پیدات شد؟
۲. نیز؛ هم: اگر حتی یک ذره ملاحظه میکردی، باز غنیمت بود.
هر مادۀ حاصل از ترکیب اکسیدها با آب که در ترکیب با اسیدها، نمک و آب ایجاد میکند و رنگ کاغذ تورنسل در تماس با محلول آن آبی شود.
فرهنگ معین
(حر اض .) به سوی ، به طرف .
[ په . ] (ص .) گشاد، گشوده .
[ په . ] ( اِ.) پرنده ای شکاری با چنگال های قوی و منقاری کوتاه و محکم .
( اِ.) واحد طول که دو نوع است : 1 - از سرِ انگشتان تا آرنج . 2 - فاصلة دو دست موقعی که از طرفین گشوده شود.
[ فر. ] ( اِ.) اجسامی جامد و سفیدرنگ و بسیار نمگیر که در آب بسیار حل می شوند و در اثر گرما خیلی زود گداخته می گردند.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
هر مادۀ شیمیایی اعم از یونی یا مولکولی که بتواند از جسم دیگری پروتون بپذیرد
دهی از یزد
دانشنامه عمومی
پرنده شکاری."baz".دوباره.دیگربار
گویش مازنی
۱نوعی پرنده شکاری ۲سنجاقک ۳صدای جیرجیرک
مترادف و متضاد
قید اسم ≠ بسته
نیز، هم، همچنین
گشاده، منبسط، گشوده، مفتوح، وا ≠ ازنو، دوباره
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
دوارتِه؛ دی؛ ز نو؛ زون تَرِه
وا؛ واز؛ وَردادِه
