معانی کلمه : باج
لغت نامه دهخدا
باج . (اِخ ) دهی است از طوس مولد فردوسی . (آنندراج ). رجوع به باژ شود.
باج . (اِ) معرب «با» و «وا» در سکبا و آش با. ج ،باجات . رجوع به «با» و «وا» در همین لغت نامه شود.
فرهنگ عمید
۱. در آیین زردشتی، از مراسم مذهبی: ◻︎ چو آمد وقت خوان، دارای عالم / ز موبد خواست رسم باج و برسم (نظامی۲: ۱۵۹).
۲. (اسم مصدر) در آیین زردشتی، خاموشی و سکوت هنگام اجرای بعضی مراسم مذهبی.
۳. [قدیمی] گفتار؛ سخن.
۴. [قدیمی] در آیین زردشتی، دعاهایی که آهسته و زیر لب میخواندند.
فرهنگ معین
[ په . ] (اِ.) کلیة دعاهای مختصر که زرتشیتان آهسته به زبان می رانند. واج و واژ و باژ نیز گویند.
( اِ.) 1 - آنچه که در قدیم پادشاهان بزرگ از فرمانروایان زیردست می گرفتند. 2 - خراج ، مالیات ، عوارض . 3 - گمرک . 4 - جزیه . ؛ ~به شغال ندادن به زور و قلدری تسلیم نشدن .
فرهنگ فارسی
مستوی برابر
دانشنامه عمومی
اتاوه
گویش مازنی
بباف
۱اجاره بهای مرتع ۲نوعی رشوه
مترادف و متضاد
گمرک
ارتشا، باژ، رشوه
سخن، کلمه، واج، واژ
جزیه، خراج، ساو، عوارض، مالیات، نمار
۱. ارتشا، باژ، رشوه
۲. جزیه، خراج، ساو، عوارض، مالیات، نمار
۳. گمرک
۴. سخن، کلمه، واج، واژ
