معانی کلمه : ایما
لغت نامه دهخدا
ایما. [ اَی ْ ی َ ](ع ص ) کلمه ایست دال بر معنی کمال و همیشه صفت نکره واقع میشود. مانند: مررت برجل ایما رجل ؛ یعنی گذشتم بر مردی که کامل بود در صفات مردی . (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
۱. اشاره کردن با حرکات چشم و ابرو یا دست.
۲. به رمز و مجاز سخن گفتن.
۲. به رمز و مجاز سخن گفتن.
فرهنگ معین
[ ع . ایماء ] ۱ - (مص م . ) اشاره کردن . ۲ - (اِمص . ) اشاره ، کنایه .
فرهنگ فارسی
۱ - (مصدر ) اشاره کردن . ۲ - ( اسم ) اشاره کنایه رمز . ۳ - تعریض خطاب بی اشارت و عبارت .
ضمیر اشاره بجمع متکلم مع الغیر شخصی منفصل .
ضمیر اشاره بجمع متکلم مع الغیر شخصی منفصل .
گویش مازنی
ما
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: imā) (عربی) چیزی را با حرکتِ دست یا چشم و ابرو نشان دادن ، اشاره ؛ بیان موضوعی به طور رمز یا خلاصه .
مترادف و متضاد
hint (اسم)
اشاره، تذکر، سخن رهنما، ایما، چیز خیلی جزئی
