معانی کلمه : ایلخان
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. رئیس ایل، سرپرست ایل، خان قبیله.
۲. دورۀ مغول، عنوان امرا و رؤسا و سردستگان.
۲. دورۀ مغول، عنوان امرا و رؤسا و سردستگان.
فرهنگ معین
[ تر - مغ . ] (اِمر. ) ۱ - رییس ایل ، خان قبیله . ۲ - عنوان سلاطین مغول ایران .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
ایلخانی: رئی ایل، سرپرست ایل، خان قبیله، عنوان امرائ وروسائ وسردستگان مغول
( اسم ) ۱ - رئیس ایل خان قبیله . ۲ - عنوان سلاطین مغول ایران. جمع : ایلحانان.
نام ممدوح بندگی شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی .
( اسم ) ۱ - رئیس ایل خان قبیله . ۲ - عنوان سلاطین مغول ایران. جمع : ایلحانان.
نام ممدوح بندگی شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی .
واژه نامه بختیاریکا
بالاترین منصب هر قوم در اواخر قاجاریه و پهلوی اول
