اندرزمان. [ اَ دَ زَ ] ( ق مرکب ) در همان زمان. درهمان دم. فوراً. بی درنگ. فی الفور. ( از یادداشتهای مؤلف ) : چوبیننده دیدارش از دور دیدهم اندرزمان زاو شود ناپدید.فردوسی.هم اندرزمان طوس را خواند شاه بفرمود لشکر کشیدن براه.فردوسی.بدان تا فرستد هم اندرزمان به مصر و به بربر چو باد دمان.فردوسی.زواره بیامد هم اندرزمان بهومان سخن گفت از پهلوان.فردوسی.بگفت این و با گرز و تیر و کمان سوی ببر جستن شد اندرز...