انباز گشتن. [ اَم ْ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) قرین شدن. همراه شدن. جفت شدن. یکی شدن : ز جایی که بد شادمان بازگشت تو گفتی که با باد انباز گشت.فردوسی.ز جیحون دلی پر ز غم بازگشت ز فرزند، با درد انباز گشت.فردوسی.که فغفور چین با وی انباز گشت همه کشور چین پرآواز گشت.فردوسی.با تو انباز گشت طبع بخیل نشود هر کجا شوی ز تو باز.ناصرخسرو.عاقبت هر یک بجوهر بازگشت هر یکی با جنس خود انباز گشت.مولوی.|| مانند شدن : از ...