معانی کلمه : امیری
لغت نامه دهخدا
امیری . [ اَ ] (اِخ ) محمدصادق خان ، متخلص به امیری و مشهور به ادیب الممالک (1277 - 1336 هَ .ق .). شاعر دوره ٔ اخیر بود. رجوع به ادیب فراهانی شود.
فرهنگ معین
( ~.) [ ع - فا. ] 1 - (حامص .) امیر بودن ، امارت ، حکمرانی . 2 - سرداری ، سالاری . 3 - سروری ، بزرگی . 4 - (ص نسب .) منسوب به امیر. 5 - (اِ.) آهنگی که بدان دوبیتی های امیر پازاواری مازندرانی را خوانند. 5 - (اِ.) نوعی ترمه که به دستور میرزا تقی خان امیرکبیر می بافتند.
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - منسوب به امیر۲ - آهنگی که بدان دو بیتی های امیر پازواری را خوانند.
نام یکی از دهستانهای بخش لاریجان شهرستان آمل .
نام یکی از دهستانهای بخش لاریجان شهرستان آمل .
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
امیری که نام کهن آن تبری بوده است از اصلی ترین و مشهورترین ...
مترادف و متضاد
۱. امارت، تسلط، حکومت، سلطنت، کیایی
۲. پادشاهی، سالاری، سرداری
