معانی کلمه : الی
لغت نامه دهخدا
الی . [ اِ ] (اِخ ) رجوع به الیاس شود.
الی . [ اُل ْی ْ ] (ع ص ، اِ) ج ِ اَلیاء. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به اَلیاء شود.
الی . [ اُ لی ی ] (ع مص ) بمعنی اَلْو و اُلُوّ.(منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به اَلْو شود.
فرهنگ عمید
۱. تا.
۲. به؛ بهسوی.
( آلی ) ۱. مربوط به اندام های موجود زنده.
۲. دارای آلات، اجزا، یا اندام های متعدد.
۱. تا.
۲. به، به سوی.
۲. دارای آلات، اجزا، یا اندام های متعدد.
۱. تا.
۲. به، به سوی.
فرهنگ معین
(اِ لا) [ ع . ] (حر اض .) 1 - به سوی . 2 - تا.
( آلی ) [ ع . ] (ص نسب . ) ۱ - منسوب به آلت ، هر جسمی که دارای آلات متعدد باشد مانند حیوانات و نباتات . ۲ - مبحثی در شیمی که به بحث درباره کربن و ترکیبات آن می پردازد.
(ص نسب . )۱ - سرخی .۲ - سرخی نیم رنگ .
(اِ لا ) [ ع . ] (حر اض . ) ۱ - به سوی . ۲ - تا.
(ص نسب . )۱ - سرخی .۲ - سرخی نیم رنگ .
(اِ لا ) [ ع . ] (حر اض . ) ۱ - به سوی . ۲ - تا.
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
جان، عزیز، نزدیکترین حالت بین دو شخص ( بخصوص بین شوهر و خانم)
مترادف و متضاد
organic (صفت)
اصلی، حیوانی، ذاتی، اساسی، بنیانی، الی، عضوی، سازمانی، موثر درساختمان اندام، اندام دار، وابسته به شیمی الی، وابسته به موجود الی
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
( آلی ) پسوندیست معادل آلود همانند زنگالی به معنی زنگ آلود یا حینالی به معنی خون آلود
