معانی کلمه : الجی
لغت نامه دهخدا
الجی. [ اُ ] ( ترکی ، اِ ) مبدل الجه. ( فرهنگ نظام ). جنس و بندی که در تاخت ملک بیگانه گیرند. الجه. رجوع به الجه شود :
آن سرو سهی چون قدح می بگرفت
از آتش می برگ کفش خوی بگرفت
بیچاره دل ریش مرا سوخته بود
آن دلبر ماه چهره الجی بگرفت.
آن سرو سهی چون قدح می بگرفت
از آتش می برگ کفش خوی بگرفت
بیچاره دل ریش مرا سوخته بود
آن دلبر ماه چهره الجی بگرفت.
فرهنگ عمید
الجه#NAME?
= الجه
فرهنگ فارسی
( اسم ) مال و جنس و اسیری که از دشمن گیرند .
مبدل الجه جنس و بندی که در تاخت ملک بیگانه گیرند .
مبدل الجه جنس و بندی که در تاخت ملک بیگانه گیرند .
