معانی کلمه : اقلیم
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. [مجاز] مملکت، کشور.
۲. (جغرافیا ) ناحیه ای از کرۀ زمین که وضعیت آب وهوایی مشخصی داشته باشد.
۳. (جغرافیا ) وضعیت آب وهوایی هر ناحیه.
۴. [قدیمی] (جغرافیا ) هر یک از هفت قسمت خشکی های عالم که طول بلندترین روز در هر کدام از آن ها با هم نیم ساعت اختلاف دارد.
۲. (جغرافیا ) ناحیه ای از کرۀ زمین که وضعیت آب وهوایی مشخصی داشته باشد.
۳. (جغرافیا ) وضعیت آب وهوایی هر ناحیه.
۴. [قدیمی] (جغرافیا ) هر یک از هفت قسمت خشکی های عالم که طول بلندترین روز در هر کدام از آن ها با هم نیم ساعت اختلاف دارد.
فرهنگ معین
( اِ ) [ معر - یو. ] (اِ. ) ۱ - کشور، مملکت . ۲ - ولایت . ج . اقالیم .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
مجموعۀ شرایط جوّی و هواشناختی خاص یک منطقۀ کرۀ زمین متـ . آبوهوا
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
هوا
بوموبر، حوزه، زمین، سرزمین، کشور، مرزوبوم، مملکت، ولایت
۱. هوا
۲. بوموبر، حوزه، زمین، سرزمین، کشور، مرزوبوم، مملکت، ولایت
continent (اسم)
اقلیم، قاره
climate (اسم)
اقلیم، اب و هوا
فرهنگ فارسی ساره
اب وهوا
فرهنگستان زبان و ادب
{climate} [علوم جَوّ] مجموعۀ شرایط جوّی و هواشناختی خاص یک منطقۀ کرۀ زمین
متـ . آب وهوا
