معانی کلمه : اصل
لغت نامه دهخدا
اصل . [ اَ ص َ ] (ع اِ) ج ِ اَصَلة.(از قطر المحیط) (منتهی الارب ). رجوع به اصلة شود.
اصل . [ اَ ص ِ ] (ع ص ) مستأصِل . (قطر المحیط). از بیخ برکنده شده . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ).
فرهنگ عمید
۱. بن؛ پی؛ بنیاد.
۲. نژاد.
۳. قاعده و قانون.
۴. ریشه؛ ریشۀ درخت.
۵. (حقوق) هریک از مادههای قانون اساسی یا هر قانون دیگر.
۶. آنچه وجودش وابسته به خودش باشد؛ خودِ چیزی.
۷. بیخ؛ بن هرچیز؛ بخش زیرین هر چیز.
۸. خاستگاه.
〈 اصل کار: [عامیانه] شخص یا چیز مهم و عمده.
فرهنگ معین
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - ریشه بیخ بن بنیاد . ۲ - تبار نژاد گوهر. جمع : اصول .
جمع اصیل چهار اصل چهار عنصر
دانشنامه عمومی
دونگ
(پارسی سره؛ واژۀ پیشنهادی کاربران) پَروَز، آغازه. شاهنامه:بدو گفت من خویش گرسیوزم - به شاه آفریدون کشد پَروَزَم. "اصل بقای انرژی" به پارسی می شود "پَروَزِ پایِستاریِ کارمایه" یا "آغازۀ پایِستاریِ کارمایه".
مترادف و متضاد
اساس، بن، بنیاد، بیخ، پایه، جوهر، ذات، ریشه، سرشت، شالوده، طبیعت، عین، فطرت، کنه، گوهر، لب، مایه، مبدا، منبع، منشا، نژاد، نسب
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
آغازه، بن، ریشه، بیخ، بنیان
واژه نامه بختیاریکا
حق به حَق؛ حق
