معانی کلمه : اشک
لغت نامه دهخدا
اشک . [ اَ ] (اِ) درختچه ای است در نواحی خشک و کوهستانی و در اراضی اطراف کرج میروید.
اشک . [ اِ ] (اِخ ) مولوی هادی علی . از شاعران و عالمان متأخر لکهنوی هندوستان بود. اشعار و حواشی عربی و فارسی از وی بیادگار ماند و بسال 1271 هَ . ق . درگذشت . (از قاموس الاعلام ).
فرهنگ عمید
لقب هریک از پادشاهان اشکانی.
فرهنگ معین
(اَ) (اِخ .) = ارشک : نام مؤسس خاندان اشکانیان . عنوان هر یک از پادشاهان سلسلة مذکور.
(اَ) (اِ.) درختچه ای از تیرة پروانه واران که اصل آن از سیبری است و در ایران در نواحی استپی و کوهستان های خشک اطراف کرج می روید.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
(آذری) اِشَک:خر, الاغ.
نقل قول
گویش مازنی
زیرچشمی نگاه کردن
/eshk/ زیرچشمی نگاه کردن
فرهنگ اسم ها
اسم: اشک (دختر) (فارسی)
معنی: آبی که از چشم می ریزد
معنی: آبی که از چشم می ریزد
گویش اصفهانی
تکیه ای: ašk
طاری: ašk
طامه ای: ašk
طرقی: ašk
کشه ای: ašk
نطنزی: ašk
مترادف و متضاد
tear (اسم)
گریه، اشک، چاک، سرشک، پارگی
brine (اسم)
شوراب، اب شور، اشک، اب نمک
teardrop (اسم)
اشک، قطره اشک
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
هَرس
