معانی کلمه : اشعه
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
(اَ ش ِ عِّ ) [ ع . ] (اِ. ) جِ شعاع ، روشنی ها، پرتوها.
فرهنگ فارسی
( اسم ) جمع شعاع پرتوها زوبینه ها
مجموعهای نرمآکنهای که بهصورت شعاعی در چوب و آبکش پسین قرار دارند متـ . پرّه 2
مترادف و متضاد
ray (اسم)
پرتو، شعاع، تشعشع، روشنایی، اشعه، اشعه تابشی
فرهنگ فارسی ساره
پرتو، فروزه
واژه نامه بختیاریکا
بِرِّشت؛ تیغِشت
فرهنگستان زبان و ادب
{ray} [زیست شناسی- علوم گیاهی] مجموعه ای نرم آکنه ای که به صورت شعاعی در چوب و آبکش پسین قرار دارند
متـ . پرّه 2
