اش . [ اَش ش ] (ع اِ) نان خشک .
اش . [ اَش ش ] (ع مص ) برخاستن بر. || تحریک کردن بر بدی و شر. قیام البعض الی البعض للشر لا للخیر. (تاج المصادر بیهقی ). || زجر کردن گوسفند.
۱. ضمیر متصل مفرد غایب بهمعنیِ او، بهصورت مفعولی: خواندش، بردش.
۲. ضمیر اضافی که در بعضی کلمات همزۀ آن ساقط میشود: کتابش، چشمش. اگر کلمه به های غیرملفوظ ختم شود همزه باقی میماند: اندیشهاش، خانهاش. اگر به کلمهای ملحق شود که آخر آن الف ساکن است مبدل به یای مفتوح میشود: کارهایش، مالهایش.
( اَ ) [ په . ] (ضم .) ضمیر شخصی متصل سوم شخص مفرد و آن به صورت مفعولی (سپردش : بدو سپرد)، فاعلی (گفتش : گفت او را) یا اضافی (خانه اش ، کتابش ) است .
(مازنی) [اَ شْ] خرس.
۱خرس ۲کنایه از آدم تن پرور و بی خاصیت
تکیه کلام مردم آلاشت در اظهار شگفتی از گفتار مخاطباین لغت ...