معانی کلمه : اسحاق
لغت نامه دهخدا
اسحاق . [ اِ ] (اِخ ) ابوایمن . محدث است .
اسحاق . [ اِ ] (اِخ ) ابن ابراهیم جبنی . محدث است .
اسحاق . [ اِ ] (اِخ ) ابن ابراهیم سماقی . محدث است .
اسحاق . [ اِ ] (اِخ ) ابن ابراهیم ریحانی . محدث است .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
موصلی ارجانی فارسی ابن ابراهیم بن میمون تمیمی مکنی به ابومحمد( ف . ۲۳۵ ه . ق . ) وی در علم وادب وموسیقی ماهر بود. اسحاق نزدمنصور زلزله وعاتکه دختر شهده موسیقی وغنائ آموخت ودر دربار هارون ومامون منزلتی داشت . تصنیفات بسیار دارد .
ابن ابراهیم بن محمد حنظلی
ابن ابراهیم بن محمد حنظلی
دانشنامه عمومی
اسحاق (نام). اسحاق یا اسحق (/ɪs.hɑːk/ ISS-hahk; عربی: اسحاق / لاتین نویسی الا-ال سی: Isḥāq)اسم کوچک مذکر و صورت عربی، آیزاک است.
اسحاق بلفضیل،
اسحاق جهانگیری
اسحاق بلفضیل،
اسحاق جهانگیری
wiki: اسحاق (نام)
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: eshāq) (عبری) نام پسر حضرت ابراهیم (ع) از ساره (سارا) از زمره پیامبران بنی اسرائیل . (نام این پیغمبر (اسحاق) هفده بار در قرآن کریم آمده است) .
