استعفاء. [ اِ ت ِ ] ( ع مص ) معاف کردن تکلیف خواستن. ( منتهی الارب ). معاف کردن خواستن. ( زوزنی ). استدعاء کناره گیری از شغل : از شغلهائی که بدیشان مفوض بود که جز بدیشان راست نیامدی و کس دیگر نبود که استقلال آن داشتی ، استعفا خواستند. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 334 ). فضل بخراسان رفت و دو سال ببود و مالی به زایران و شاعران بخشید و پس استعفا خواست و بیافت.( تاریخ بیهقی ص 423 ). هر گاه که از جانب سلطان ...
فرهنگ معین
(اِ تِ ) [ ع . ] (مص م . ) تقاضای معافیت از انجام کار. ،~ نامه نامه ای که تقاضای کناره گیری از شغل یا کار در آن نوشته شده است .
مترادف و متضاد
demission(اسم)
واگذاری، کناره گیری، استعفاء، حقارت
breakaway(اسم)
جدایی، فرار، استعفاء، رم، هجوم وحشیانه گله گوسفند و گاو