معانی کلمه : است
لغت نامه دهخدا
است . [ اِ ] (اِخ ) (کانال ...) ترعه ای که موز و رُن را به مُزِل و سائن مرتبط می سازد.
است . [ اُ ] (اِ) سرین و کفل مردم و اسب . (برهان ). و ظاهراً با اِست بکسر همزه خلط شده است .
فرهنگ عمید
سرین؛ کفل.
= اَوِستا: ◻︎ شهنشاه ایران سر و تن بشست / به جایی خرامید با زند و اُست (فردوسی: ۴/۲۷۷).
۱. فعل سومشخص مفرد معین که ماضی نقلی به کمک آن صرف میشود: گفته است.
۲. [مقابلِ نیست] فعل سومشخص مفرد مضارع از مصدر «بودن»؛ هست: هوا سرد است.
فرهنگ معین
( ~.) (اِ.) استر.
( ~.) (اِ.) 1 - استخوان . 2 - هستة میوه .
(اِ) [ ع . ] (اِ.) کون ، دبر، نشیمن ، نشستگاه ، کفل ، مقعد.
( اَ ) (فع رابطه .) سوم شخص مفرد از مصدر «اَستن » [ = هستن . ] (زمان حال فعل «بودن »): هوا روشن است .
فرهنگ فارسی
۱ - سوم شخص مفرد از مصدر ( استن ) ( زمان حال فعل بودن ) : هوا روشن است . توضیح این کلمه در هنگام اتصال به پیش از خود گاه بدون ( ا ) نوشته میشود : ( آمدست رفتست جانست ) . ۲ - هست وجود دارد : ( گفت ( امیرمحمد ) مرادی دیگر است اگر آن حاصل شود هر چه بمن رسیده است بر دلم خوش شود . ) ( بیهقی )
خانواده سلطنتی مشهور ایتالیا
خانواده سلطنتی مشهور ایتالیا
دانشنامه عمومی
تخصیص دادن موجودیت به موضوع
گویش مازنی
۱باردار حامله ۲کنایه از کم تحرک
( آست ) /aassat/ آه سرد در مقام افسوس
/ost/ باردار حامله - کنایه از کم تحرک
/ost/ باردار حامله - کنایه از کم تحرک
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
اِن؛ ( اُن ) ؛ ( هُن ) ؛ هِد
