معانی کلمه : ازاد
لغت نامه دهخدا
ازاد. [ اَ ] (ع اِ) نوعی خرما در عراق و فلسطین : و بها [ بالسافیة ] رطب شبیه بالبرنی و الازاد بالعراق . (نخبة الدهر دمشقی ص 213).
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
( آزاد ) [ په . ] (ص . ) ۱ - رها، وارسته . ۲ - بی قید و بند. ۳ - نوعی ماهی استخوانی که گوشت قرمز و چرب دارد و بزرگی آن تا یک متر می رسد. ۴ - درختی است از خانوادة نارونان . ۵ - آن که بندة کسی نباشد. مق بنده ، عبد. ۶ - مختار، مخیر. ۷ - نجیب ، اصیل . ۸ - سالم و بی گ
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
( آزاد ) /aazaad/ از انواع ماهی های دریایی مازندران با نام علمی saar samo & آزاد رها
فرهنگ اسم ها
اسم: آزاد (پسر) (فارسی) (تلفظ: āzād) (فارسی: آزاد) (انگلیسی: azad)
معنی: رها شده از گرفتاری یا چیزی آزاردهنده، فارغ و آسوده، فارغ، آسوده، بی دغدغه خاطر، مختار، صاحب اختیار، ( در گیاهی ) درخت جنگلی ( آزاد درخت )، ( در قدیم ) نجیب، شریف، آزاده، ( در قدیم ) ( شاعرانه ) صفتی است برای بعضی گیاهان، درختی جنگلی و بلند، رها شده از تعلقات دنیوی
معنی: رها شده از گرفتاری یا چیزی آزاردهنده، فارغ و آسوده، فارغ، آسوده، بی دغدغه خاطر، مختار، صاحب اختیار، ( در گیاهی ) درخت جنگلی ( آزاد درخت )، ( در قدیم ) نجیب، شریف، آزاده، ( در قدیم ) ( شاعرانه ) صفتی است برای بعضی گیاهان، درختی جنگلی و بلند، رها شده از تعلقات دنیوی
مترادف و متضاد
واژه نامه بختیاریکا
( آزاد ) سالم؛ غیربیمار؛ راحت
