( آذرنگ ) آذرنگ. [ ذَ رَ ] ( اِ ) غم صعب. محنت صعب. ( فرهنگ اسدی ). درد. رنج. خدوگ. آدرنگ : ز فرزند بر جان و تنْت آذرنگ تو از مهر او روز و شب چون نهنگ.ابوشکور.به آهن نگه کن که برّید سنگ نرست آهن از سنگ بی آذرنگ.ابوشکور.مکن بیش از این در جدایی درنگ که از غم بجانم رسید آذرنگ.خسروانی.نباشد کوه راوقت درنگ تو درنگ توجهان هرگز نجوید تا تو باشی آذرنگ تو.فرخی.نیاید هیچ شاهی سوی تو هرگز بجنگ توجهان هرگز نج...
فرهنگ عمید
( آذرنگ ) ۱. اندوه، رنج، محنت: ز فرزند بر جان و تنت آذرنگ / تو از مهر او روزوشب چون نهنگ (ابوشکور: شاعران بی دیوان: ۱۰۳ ). ۲. = دمار ۳. (صفت ) روشن: فروغی پدید آمد از هر دو سنگ / دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ (فردوسی: ۱/۳۰ حاشیه ). ۴. آتش.
فرهنگ معین
( آذرنگ ) (ذَ رَ ) ۱ - (ص مر. ) آتش رنگ ، آذرگون . ۲ - روشن ، نورانی . ۳ - (اِمر. ) آتش ، آذر.
فرهنگ فارسی
( آذرنگ ) ۱ - ( صفت ) آتش رنگ آذرگون . ۲ - روشن نورانی . ۳ - ( اسم ) آتش آذر . محنت رنج