معانی کلمه : ادیم
لغت نامه دهخدا
ادیم . [ اُ دَ ] (اِخ ) الثعلبی . صحابی است .
ادیم . [ اَ ] (اِخ ) بطنی از خولان . (سمعانی ).
ادیم . [ اَ ] (اِخ ) نامی از نامهای اسب از آن جمله نام اسب ابرش کلبی .
فرهنگ عمید
۱. پوست دباغی شده، چرم: بر همه عالم همی تابد سهیل / جایی انبان می کند جایی ادیم (سعدی: ۱۵۷ ).
۲. پوست.
۳. [مجاز] روی چیزی، سطح: ادیم زمین سفرهٴ عام اوست / چه دشمن بر این خوان یغما چه دوست (سعدی۱: ۳۳ ).
۲. پوست.
۳. [مجاز] روی چیزی، سطح: ادیم زمین سفرهٴ عام اوست / چه دشمن بر این خوان یغما چه دوست (سعدی۱: ۳۳ ).
فرهنگ معین
( اَ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - چرم دباغی شده . ۲ - پوست خوشبوی سرخ رنگ . ۳ - روی زمین . ۴ - سفرة غذا.
فرهنگ فارسی
چرم، پوست دباغی شده، چرم خوشبو، بلغار ، ونیزبه معنی روی وسطح چیزی ، ادیم زمین: روی زمین
( اسم ) ۱ - چرم مطلق پوست دباغت داده چرم مهیا و ساخته . ۲ - پوستی که آنرا بودار گویند پوست خوشبوی که از یمن خیزد یعنی بلغار پوست خوشبوی سرخ رنگ که به تابش سهیل رنگ گیرد . ۳ - روی سطح . ۴ - نامی از نامهای اسب از آنجمله نام اسب ابرش کلبی .
صحابی است
( اسم ) ۱ - چرم مطلق پوست دباغت داده چرم مهیا و ساخته . ۲ - پوستی که آنرا بودار گویند پوست خوشبوی که از یمن خیزد یعنی بلغار پوست خوشبوی سرخ رنگ که به تابش سهیل رنگ گیرد . ۳ - روی سطح . ۴ - نامی از نامهای اسب از آنجمله نام اسب ابرش کلبی .
صحابی است
دانشنامه عمومی
چرم
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: adim) (عربی) چرم ؛ پوست دباغی شده ؛ پوست .
اسم: ادیم (پسر) (عربی) (تلفظ: adim) (فارسی: اديم) (انگلیسی: adim)
معنی: چرم، پوست دباغی شده، پوست
معنی: چرم، پوست دباغی شده، پوست
مترادف و متضاد
چرم
۱. خوان، سفره، سماط، نطع،
۲. چرم
