معانی کلمه : ادیب
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. کسی که علم ادب می داند.
۲. سخن سنج، سخن دان.
۳. بافرهنگ.
۴. [قدیمی] دبیر، معلم.
۲. سخن سنج، سخن دان.
۳. بافرهنگ.
۴. [قدیمی] دبیر، معلم.
فرهنگ معین
(اَ ) [ ع . ] (ص . ) ۱ - بافرهنگ ، دانشمند. ۲ - دانای علم و ادب . ۳ - معلم ، مربی .
فرهنگ فارسی
سخندان
داناوشاعر، سخن سنج، سخن دان، بافرهنگ، کسی که علم ادب می داند، ادبائ جمع
( صفت ) ۱ - زیرک نگاهدارند. حد هر چیز . ۲ - فرهنگ ور با فرهنگ فرهنگی دانشمند هنرمند خداوند ادب سخندان . ۳ - آموزند. ادب فرهنگ آموز ادب آموز . ۴ - دبیر . ۵ - رسم دان آداب دان . جمع : ادبائ .
( صفت ) ۱ - زیرک نگاهدارند. حد هر چیز . ۲ - فرهنگ ور با فرهنگ فرهنگی دانشمند هنرمند خداوند ادب سخندان . ۳ - آموزند. ادب فرهنگ آموز ادب آموز . ۴ - دبیر . ۵ - رسم دان آداب دان . جمع : ادبائ .
دانشنامه عمومی
کسی که ادب دارد. با ادب
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: adib) (عربی) زیرک ، نگاهدارندهی حد همه چیز ؛ با فرهنگ ، دانشمند ؛ خداوند ادب ؛ آن که در علوم ادبی تخصص دارد ، متخصص ادبیات ، سخن دان ، سخن شناس ؛ (در قدیم) آراسته به ارزشهای اخلاقی ، آداب دان ؛ (در اعلام) ادیب پیشاوری ادیب و شاعر (1260 هـ .ق).
مترادف و متضاد
ادبشناس، بافرهنگ، دبیر، سخندان، سخنسنج، سخنشناس، سخنفهم، شاعر، فرهنگپرور، فرهیخته، نویسنده
