معانی کلمه : اجل
لغت نامه دهخدا
اجل . [ اَ ] (ع اِ) لاجلک و من اجلک ؛ ازبهر تو.
اجل . [ ] (اِخ ) لغوی . رجوع به اجل علی بن منصور... شود.
اجل . [ ] (اِخ ) ابوعلی ، علی بن منصوربن عبیداﷲ الخطیبی . رجوع به اجل علی بن منصور... شود.
فرهنگ عمید
۱. جلیلتر؛ بزرگتر؛ بزرگوارتر.
۲. بزرگ؛ والامقام.
۱. زمان مرگ؛ مرگ.
۲. [قدیمی] نهایت مدت چیزی.
۳. [قدیمی] مهلت.
〈 اجل معلق: [عامیانه، مجاز] مرگ ناگهانی.
فرهنگ معین
(اَ جَ لّ) [ ع . ] (ص تف .) جلیل تر، بزرگوارتر.
( آجل ) (جِ ) [ ع . ] (ص . ) ۱ - آینده . ۲ - آخرت . ۳ - مدت دار.
(جُ یا جَ ) ( اِ. ) آروغ .
(اَ جَ لّ ) [ ع . ] (ص تف . ) جلیل تر، بزرگوارتر.
(جُ یا جَ ) ( اِ. ) آروغ .
(اَ جَ لّ ) [ ع . ] (ص تف . ) جلیل تر، بزرگوارتر.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
( آجل ) ( صفت ) ۱- آینده پس آینده . ۲ - مدت دار دیر آینده . ۳ - آخرت مقابل عاجل .
آروغ
آروغ، آرغ، بادصدادارکه ازگلوبر آید، آینده، دیر آینده، بامهلت، مدت دار، ضدعاجل
( مصدر ) ۱ - بزرگداشتن بزرگ قدر گرانیدن تعظیم بزرگ شمردن . ۲ - توانا گردانیدن .
بز نر کوهی
آروغ
آروغ، آرغ، بادصدادارکه ازگلوبر آید، آینده، دیر آینده، بامهلت، مدت دار، ضدعاجل
( مصدر ) ۱ - بزرگداشتن بزرگ قدر گرانیدن تعظیم بزرگ شمردن . ۲ - توانا گردانیدن .
بز نر کوهی
گویش مازنی
نوعی سبزی صحرایی
/ajel/ نوعی سبزی صحرایی
مترادف و متضاد
مرگ، موت
گاه، موعد، مهلت، وقت، هنگام
۱. مرگ، موت
۲. گاه، موعد، مهلت، وقت، هنگام
death (اسم)
فوت، مردگی، مرگ، درگذشت، فنا، اجل، خاموش سازی یافوت، خواب مرگ
