معانی کلمه : ابکاری
لغت نامه دهخدا
( آبکاری ) آبکاری. ( ص نسبی ) منسوب به آبکار. || ( حامص مرکب ) شغل و عمل آبکار. || ( اِ مرکب ) دکان آبکار.
فرهنگ عمید
( آب کاری ) ۱. شغل و عمل آب کار.
۲. آب دادن فلزات.
۳. (اسم ) محلی که در آن آبکاری می کنند.
۲. آب دادن فلزات.
۳. (اسم ) محلی که در آن آبکاری می کنند.
فرهنگ فارسی
( آبکاری ) ۱ - شغل و عمل آبکار و آبکش سقایی . ۲ - شرابخواری باده نوشی . ۳ - شراب فروشی باده پیمایی . ۴ - حکاکی نگین سازی . ۵ - آبیاری کشت و زرع . ۶ - آبدادن فلزات .
منصوب به آبکار
منصوب به آبکار
دانشنامه عمومی
فرهنگستان زبان و ادب
آب کاری
{electroplating, plating} [خوردگی، مهندسی مواد و متالورژی] نشاندن لایۀ بسیار نازکی از فلز مقاوم بر فلز دیگر با برق کافت محلول های برق کاف
{electroplating, plating} [خوردگی، مهندسی مواد و متالورژی] نشاندن لایۀ بسیار نازکی از فلز مقاوم بر فلز دیگر با برق کافت محلول های برق کاف
