ابک . [ اَ ب َک ک ] (ع ص ) سال قحط. || کسی که فراهم و مزدحم سازد خران و مواشی و مانند آن را. (منتهی الارب ). || مزدوری که سعی کند درامور اهل خود. || بریده دست . ج ، بُکّان .
( آبک ) آبک. [ ب َ ] ( اِ مرکب ) جیوه. سیماب.آبَق. زیبق ، باصطلاح کیمیاگران. ( تحفه ) : مِس وجود من ...
فرهنگ عمید
( آبک ) ۱. آب اندک. ۲. [قدیمی] در کیمیاگری، جیوه یا سیماب.
فرهنگ معین
( آبک ) (بَ ) (اِمر. ) سیماب ، جیوه .
فرهنگ فارسی
( آبک ) ( اسم ) جیوه سیماب . جیوه سیماب هلاکت باد تو را هر چیز پر آبدراصطلاح کیمیاگران: جیوه یاسیماب، آبق نام جایی