معانی کلمه : آیینه
لغت نامه دهخدا
آیینه . [ ن َ ] (اِخ ) رجوع به ایل کرند شود.
آئینه . [ ن َ / ن ِ ] (اِ) رجوع به آیینه شود.
فرهنگ عمید
آیینه.
فرهنگ معین
( ~.) ( اِ.) آینه ، قاپ یا تاسی که نتوان حکم کرد که به چه شکلی نشسته است .
گویش مازنی
آینه
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: āyine) (= آئینه) ، ← آئینه .
(تلفظ: ā’ine) (= آیینه و آینه) سطح صاف و صیقل یافته شیشهای یا فلزی که تصویر را منعکس میکند؛ (به مجاز) (در تصوف) دل عارف که حقایق در آن منعکس میشود ؛ (در قدیم) (در موسیقی ایرانی) نوعی طبل یا زنگ که از پشت فیل معمولاً در جنگ به صدا در میآوردهاند .
مترادف و متضاد
آبگینه، آبگین، آینه، مرآت
آیین، روال، روش، طریق، منوال
۱. آبگینه، آبگین، آینه، مرآت
۲. آیین، روال، روش، طریق، منوال
