معانی کلمه : آیین
لغت نامه دهخدا
آئین . (اِ) رجوع به آیین شود.
آیین . (اِخ ) نام دهی به نزدیک غار مومیائی . (برهان ). صحیح آبین است : و بقربه قریة تسمی آبین ... فینسب الیها و یقال موم آبین ... معنی اسمه شمعالماء. (الجماهر بیرونی ).
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
[ په . ] ( اِ.) = آئین : 1 - رسم ، عادت . 2 - معمول ، متداول ، مرسوم ، سنت . 3 - شیوه ، روش . 4 - کردار. 5 - قاعده ، قانون . 6 - سامان ، اسباب . 7 - زیب ، زینت .8 - فر، شکوه . 9 - مذهب ، کیش . 10 - تشریفات . 11 - طبیعت ، نهاد، فطرت . 12 - شهرآرای ، جشن .
گویش مازنی
آهن
۱گاوآهن ۲آهن
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: āyin) (= آئین) ، ← آئین .
(تلفظ: ā’in) (پهلوی) کیش ، روش ، دین ، شیوهی مناسب و مطلوب ؛ (در قدیم) جلال و شکوه ، عادت و خوی .
مترادف و متضاد
سر
طریقه، مسلک، مشرب، نحله
رسم، روال، روش، شیوه، عادت، منوال
دین، شرع، شریعت، طریقت، کیش، مذهب
آذینبندی، جشن، زیب، زینت، شهرآرایی
آدابدانی، اتیکت، ادب، تشریفات، نزاکت
سنت، قاعده، قانون، مراسم، مقررات، نظم، هنجار
