آموز. (نف مرخم ) در کلمات مرکبه چون بدآموز و خودآموز و غیره ، مخفف آموزنده است : سزد گر ز خویشان افراسیاب بدآموز دارد دو دیده پرآب . فردوسی .نگار من که بمکتب نرفت و خط ننوشت بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد. حافظ. || (ن مف مرخم ) در دست آموز و جز آن ، مخفف آموزیده یعنی آموخته است :ای دل من زوبهر حدیث میازارکاین بت فرهخته نیست هست نوآموز. دقیقی .دیگری را در کمند آور که ما خود بنده ایم ریسمان در پا نباشد...
فرهنگ عمید
۱. = آموختن ۲. آموزنده؛ یادگیرنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): بدآموز، خودآموز، دانشآموز، کارآموز، هنرآموز. ۳. آموخته (در ترکیب با کلمۀ دیگر): دستآموز. ۴. یاددهنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): ادبآموز. ۵. (اسم مصدر) [قدیمی] آموختن؛ یاد گرفتن.