معانی کلمه : آسان گذار
لغت نامه دهخدا
رفیقی نیک یار از لشکری به
دلی آسان گذار از کشوری به .
|| سهل انگار. مسامح . سهل .
فرهنگ عمید
کسی که زندگانی را به خود سخت نگیرد و غصۀ بیش و کم نخورد؛ آنکه عمر را به خوشی و آسانی بگذراند: ◻︎ به آسانگذاری دمی میشمار / که آسان زید مرد آسانگذار (نظامی۵: ۹۹۵).
فرهنگ معین
(گُ) (ص فا.) سهل انگار، بی خیال .
