معانی کلمه : آس
لغت نامه دهخدا
آس . [ سِن ْ ] (ع ص ) آسی . اندوهگین .
آس . (ع اِ) حیوانی که پوست و موئی نرم دارد و از آن پوستین کنند و نوک دم آن سیاه است . قاقم . || فنک . فنه . فرسان . (زمخشری ).
فرهنگ عمید
۱. در بازی ورق، یکی از ورقها که یک خال بر آن نقش شده است.
۲. نوعی بازی ورق.
= مورْد
〈 آس برّی: (زیستشناسی) درختچهای با میوۀ ترش، برگهای متناوب، و تخمدانهایی در پایین گلبرگها.
فرهنگ معین
[ فر. ] ( اِ.) 1 - تک خال . 2 - یکی از ورق - های بازی که یک خال بر آن نقش شده .
( اِ.) دو سنگ گرد و مسطح بر هم نهاده که به وسیله آن غلات را آرد کنند. سنگ زیرین ساکن و سنگ بالایی متحرک می باشد.
دانشنامه عمومی
حس،درکش، کوتاه شده ی آستدن، واگرفتن، از سوی روبرو دریافتن و درگرفتن، آگهش، دریافت، احساس، درکشیدن یا به خود درکشیدن، دریافت کردن، برکشیدن و آگاهی از بیرون و پیرامون.
مترادف و متضاد
تک
مورد
آسک، آسیا
۱. آسک، آسیا
۲. تک
۳. مورد
فرهنگ فارسی ساره
تکخال
