معانی کلمه : آزرم
لغت نامه دهخدا
یکی دختری داشت آزرم نام
ز تاج بزرگان شد او شادکام
همی بود بر تخت بر چار ماه
به پنجم شکست اندرآمد بگاه .
فرهنگ عمید
۱. شرم؛ حیا.
۲. نرمی؛ رفق: ◻︎ درشتی ز کس نشنود نرمگوی / سخن تا توانی به آزرم گوی (فردوسی: ۲/۲۰۲ حاشیه).
۳. [قدیمی] شفقت.
۴. بزرگی و شرف و عزت و حرمت: ◻︎ دروغ آب و آزرم کمتر کند / وگر راست گویی که باور کند (ابوشکور: شاعران بیدیوان: ۹۵)، ◻︎ ز کردار بد بر جهان شرم نیست / به نزدیک او شرم و آزرم نیست (فردوسی: ۳/۳۹۷).
۵. راحتی؛ فراغ.
فرهنگ معین
(زَ) [ په . ] ( اِ.)1 - داد، انصاف .2 - شرم ، حیا. 3 - رفق ، مدارا. 4 - شفقت ، رحم . 5 - حرمت ، عزت . 6 - مهر و محبت . 7 - طرف - داری ، جانب داری ، رودربایستی .8 - فضیلت ، تقوی . 9 - یاد، ذکر. 10 - اندیشه ، دل مشغولی . 11 - تاب ، طاقت . 12 - سلامت ، راحت . 13 - اندوه ، غم . 14 - ظاهر، آشکارا. 15 - نکبت .
گویش مازنی
شرمگاه میان کشاله ی ران از واژه ی آزرم به معنی شرم گرفته ...
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: āzarm) داد ، انصاف ، شرم ، حیا ، لطف ؛ (در قدیم) ملایمت ، مهربانی ، ارج و قرب ، ارزش و احترام ، آسودگی ، آسایش .
مترادف و متضاد
تقوا، عفت، فضیلت
ملایمت، ملاطفت، مهربانی، مهر، نرمی
انفعال، حجب، حیا، خجالت، خجلت، شرم، عار
۱. انفعال، حجب، حیا، خجالت، خجلت، شرم، عار
۲. ملایمت، ملاطفت، مهربانی، مهر، نرمی
۳. تقوا، عفت، فضیلت
