وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
چنین تابگاه گو کی نژادورا خواند دانا مگر کیقبادکه ارباس کرد مدی نام داشتبه البرز کوه اندر آرام داشتسپاهی زقوم مدی گرد کردبرآورد از شهر نینونه گردبله زیس که او بود بابل خدایبهر کار ارباس را رهنمایزمغلوبی خصم دادش خبرازیرا که بودی ستاره شمرچو از کار نینویه پرداختندیکی سلطنت از مدی ساختندپس از شاه ارباس شش تن بدیگرفتند هر یک ره ایزدییکی ز آن میان بود نوذر بنامدگر گرد فرتوس با نام و کامسه دیگر گو اشکش رزم زنچهارم بد اورند لشکر شکنبه پنجم کرزم آن یل شیر گیرششم بود منجیک گرد دلیراز ایران بهر گوشه برهم یکیگرفته زهر کشوری اندکیز آترپاتن تا به کابل زمیننکرد ایچ یاد این از آن آن ازین