وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
سزد گر ازین حال عبرت بریگزینی تو، رسم و ره مهتریبجنبی زجا با کمربند تنگبرآیی همی از پی نام و ننگچو نوشیروان حکمرانی کنیبه پیرانه سر نوجوانی کنیمسیحا صفت با دم معجزاتتو در پیکر مرده آری حیاتپدیدار سازی هم آئین دادجهان را کنی از نکوییتو شاد نوازش کنی هر چه دانشور استبه دست آوری هر کجا مهتر استنگه داری ارباب سیف و قلمفرازی چو خورشید خاور علمهمه کشور آباد سازی به دادبراندازی از بن بد و بد نهادستمکاره را بیخ و بن بر کنییکی طرح نیکو زنو افکنیز داد آوری رسم و آیین پدیدبسازی دبستان و راه حدیدبه هر جای برپا کنی دادگههمه داوری ها به آیین و رهبه دریا پدیدار سازی تو ناوزخشکی به آیین ستانی تو ساوکشاورز را نیک داری بسیکه بر وی نیاید ستم از کسینوازی همی مرد بازارگانبسازی همه کار آوارگاننرنجانی از خویش مرد کریمبرانی زخود چاپلوس و لییمکه دانا به سختی بگویدت پندفرومایه سازد تو را ریشخندمبادا ز دونان بگیری فریبسر مرد داننده آری به شیبکه نفرین تو را آید از آسمانهم آخر تبه سازدت بدگماندرین گیتیت درد و سختی بودچو زین بگذری شوربختی بودبگفتیم ما آنچه بایست گفتبدین گونه کس در معنی نسفتسخن ها بگفتم همه خوب و نغزولیکن بد آید بر تیره مغزخردمند ازین گفته شادان شودکه گیتی بدینگونه با دان شودچه هر جای آمد ترقی پدیدبد از سایه اعتراض شدیدطبیبان روحانی اند این گروهزدارو کنند از چه جان را ستوهولی خستگان را شفایی دهندبه دل های پاکان صلایی دهندامیدم که دارای ایران زمینبرین نامه ی من کند آفرینکه تا بر روانش زچرخ کبودفرستند همواره نور و درودبه گیتی شود نام او جاودانستایند او را همی بخردانوگر شاه از پند من بگذردمر او را به یک جو نسنجد خرد