وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
چو آگاهی به لشکرگاه بردندبزرگان شاه را آگه نکردندکجا او پادشاهی بود بدخووزین بدتر شهان را نیست آهونیارست ایچ کس او را بگفتنهمه کس رای دید آن را نهفتنسه روز این راز ماند از وی نهفتهتمامی کار رامین شد شکفتهچو آگه شد جهان بر وی سر آمدتو گفتی رستخیز او برآمدمساعد بخت او با او برآشفتخرد یکباره از وی روی بنهفتندانست ایچ گونه چارهٔ خویشتو گفتی بسته شد راهش پس و پیشگهی گفتی شوم سوی خراسانمه رامین باد و مه ویس و مه گرگانگهی گفتی که گر من بازگردمبه زشتی در جهان آواز گردممرا گویند گشت از رام ترسانو گر نه نامدی سوی خراسانگهی گفتی که گر با وی بکوشمندانم چون دهد یاری سروشمسپاه من همه با من به کینندبه شاهی پاک رامین را گزینندجوانست او و هم بختش جوانستدرخت دولتش تا آسمانستبه دست آورد گنج من سراسرمنم مفلس کنون و او توانگرنه خوردم آن همه نعمت نه دادمز بهر او همه بر هم نهادممرا مادر بدین پتیاره افگندکه بر رامین دلم را کرد خرسندسزد گر من به بد روزی نشستمکه گفتار زنان را کام بستمیکی هفته سپه را روی ننموددو صد دریای اندیشه نپیمودچنین افتاد تدبیرش به فرجامکه با رامین بکوشد کام و ناکامهمی ننگ آمدش برگشتن از جنگز گرگان سوی آمل کرد آهنگچو لشکرگه بزد بر دشت آملجهان از ساز لشکر گشت پر گُلز خیمه گشت صحرا چون کهستانکهستان از خوشی همچون گلستان